تبليغاتX
دنیای تو

دنیای تو

تو را و مرا ، بی من و تو ، بن بست خلوتی بس

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد

دلیلش این است که شما چیز زیادی از او نخواسته اید

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت9:38توسط دنیا | |

دهانت را مي‌بويند


مبادا گفته باشي دوستت ‌دارم


دلت را مي‌پويند


مبادا شعله ای در آن نهان باشد


روزگار غريبي ا‌ست، نازنين


و عشق را

كنار تيرك راهوند


تازيانه مي‌زنند.


عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد


شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد


روزگار غریبی است نازنین

احمد شاملو

+نوشته شده در یکشنبه 1388/08/10ساعت9:8توسط دنیا | |

زندگي مثل يك دستمال لوله اي است هر چه به انتهايش نزديكتر مي شويم سريعتر حركت مي كند !

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت8:48توسط دنیا | |

دیشب بود که خدا قدرتشو به رخ کشید و یه ندایی داد که ای مردمیان، اندکی صبر و تامل را در کارراهه خود بنگرید. تگرگ و طوفانی که دیشب حدود ساعت 1 بعد از نیمه شب خفته ها را بیدار و بیداران را بیداران را بیدارتر کرد که ای بندگان دل بستن به دنیا هم حدی دارد. هشداری بود برای کسانی که معتقدند هدف وسیله را توجیه می کند!! شدت باران و تگرگ به گونه ای بود که در عرض 30 ثانیه قالی اتاق خواب ما را شست ، سر رفتگر محل شکست و راهی بیمارستان شد و پارکینگ آپارتمان شد استخر!! همه وحشت زده بودند.

چه برداشتی می شود کرد؟

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/02ساعت10:6توسط دنیا | |

یک نظرخواهی:


آدم باید با اونی که خودش می خواد ازدواج کنه یا اونی که خونوادش می خوان؟ احتمالاً اغلب پاسخها اینه که خونواده صلاح آدمو می خواد و .... ولی آیا ممکن نیست خونواده اشتباه می کرده باشه؟ یا بالعکسش برای اونایی که میگن با اونی که خود ادم می خواد، ممکن نیست خود فرد اشتباه کنه؟ اینکه یه هندونه سربسته رو خودت انتخاب کنی یا کس دیگه ، چه زمانی مشخص میشه که شیرین و ابدار هستش یا خشک و بی مزه؟! اصلاً خوشبختی انسانها ارتباطی به این داره که شریک زندگی رو کی انتخاب کرده باشه؟

+نوشته شده در دوشنبه 1388/06/30ساعت9:5توسط دنیا | |

زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت

+نوشته شده در یکشنبه 1388/06/15ساعت10:43توسط دنیا | |

الان که داشتم میومدم سر کار، بارون خیلی خوب وقشنگی گرفته بود . از اون بارونای قشنگی که آدمو به یاد زیبایی زندگی و عشق میندازه. تکاپوی مردم با چتر و بی چتر ، با ماشین وبی ماشین همراه با کنار اومدنها مختلف با بارون که بعضیها با عجله می دویدن تا به پناهگاهی برسن و بعضی ها هم مشخص بود که حال می کردن و لذت می بردن.

روز سوم ماه رمضون هم هست و حال و صفای خاص خودشو داره. مخصوصاً سحرها که ایلای هم بیدار بشه. خوشگلم دیگه همه چیو می فهمه و متاسفانه داره فارسی هم یاد می گیره! ما هم خونه رو کردیمش خالص ترکمنی.

6 شب اول رو به اتفاق دوستان می ریم خرگوش تپه که مسجدش ختم قرآن داره. آخ قربون اون خدا برم که به پاها قوت می ده که 150 دقیقه بایستند و عبادت کنن.


+نوشته شده در دوشنبه 1388/06/02ساعت9:25توسط دنیا | |

زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند؟ آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود. روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود ! از اینرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه ی راهب رساند، قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد …

راهب نگاهی به زن کرد و گفت : چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است !!! … ببر کوهستان ؟! … آن حیوان وحشی؟ !! راهب در پاسخ گفت بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند. و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت. نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه ی کوهستان شد آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد. آن شب ببر بیرون نیامد. چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد.

باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت … هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند. این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شبها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد … زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر اینگونه گذشت. طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت، دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا آنکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه ی خانه اش شد …

صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فکر می کنید آن راهب چه کرد ؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود !! زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید !! راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت : ” مرد تو از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، توئی که توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی، در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد توان مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دور ساز …

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/21ساعت9:6توسط دنیا | |

شايد زندگي آن جشني نباشد که آرزويش را داشتي ، اما حالا که به آن دعوت شدي تا مي تواني زيبا برقص.

+نوشته شده در سه شنبه 1388/05/13ساعت9:43توسط دنیا | |

راز موفقیت در ثبات قدم نهفته است.

+نوشته شده در یکشنبه 1388/05/04ساعت8:29توسط دنیا | |

اگر به راه خطا رفتی، از برگشتن نترس.

                                              (کنفوسیوس)

+نوشته شده در شنبه 1388/05/03ساعت8:37توسط دنیا | |

در زندگی ثروت حقیقی مهربانی است و بینوایی حقیقی خودخواهی است.

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31ساعت8:29توسط دنیا | |

همیشه حق را بدون بیم بیان کن و شیطان را خجل ساز

(شکسپیر)

+نوشته شده در یکشنبه 1388/04/28ساعت10:20توسط دنیا | |

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم

(دکتر علی شریعتی)

+نوشته شده در شنبه 1388/04/27ساعت10:25توسط دنیا | |

سلامی گرم پس از چندی:

برای انسان های بزرگ بن بستی وجود ندارد

آنها معتقدند یا راهی خواهیم یافت

یا راهی خواهیم ساخت

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/25ساعت8:57توسط دنیا | |

این عطر بهار نارنج نیست که مرا جادو کرده ، بلکه طنین صدای قشنگ توست که بوی خوش بهار نارنج را به مشام می رساند. به پای عهد مقدسی که بسته ایم ، سبد سبد بهار نارنج و قلب کوچکم را تقدیمت می کنم.عشق بین ما هرگز نمی میرد، عشق برای یکبار می آید ، حقیقتا همان یکبار و نمی رود تا ما برویم ، عشق همان بود که به تو می ورزم.

به مناسبت بهاری دیگر، گل معطر بهارنارنج تقدیمت باد.


+نوشته شده در سه شنبه 1388/01/18ساعت12:31توسط دنیا | |

من که قبولش دارم.

+نوشته شده در شنبه 1388/01/08ساعت10:7توسط دنیا | |

تو اینترنت بودم ، دقیقاً نمی دونم کجا که با جمله زیر مواجه شدم:

فراموش شدگان، هرگز فراموش کنندگان را فراموش نمی کنند. (حکایت جالبی است)

+نوشته شده در شنبه 1388/01/08ساعت9:48توسط دنیا | |

زندگی مانند دفتر نقاشیست که در آن از پاک کن هیچ خبری نیست.

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/06ساعت11:7توسط دنیا | |


سال جدید با مراسم عروسی دایی کوچیکه دخملم شروع شد. خلاصه کلی خسته شدیم و عروسی هم به خوبی تموم شد. آقای رئوفی هم که همچنان خونه رو به ما تحویل نداد تا سال جدید رو تو خونه خودمون نباشیم! عروس هم که اومده بود خونه مادر خانم. محل کار اصلی ما هم گرگان. خلاصه بگذریم از اینکه یه چند مدتی رو باید هر روز برم گنبد و برگردم، کیف من که می بردمش دانشگاه و محتوی دسته چک و کارت ملی و مقداری پول و ارز و دفترچه های بیمه خونواده عمه بزرگه برای ابطال در گرگان بود، مفقود شد. (به همین راحتی!).حالا دیگه یادم نیس چیا توش بوده. صبح امروز رفتم بانک تا چکها رو مسدود کنم. حساب سیبا قطع شد!! سرمای خیلی شدیدی هم خوردم.اومدم صبحانه بخورم که خواستم واسه همکارا گردو پوست بکنم که کارد یه راست رفت کف دستم و یه خراش قشنگ ایجاد کردو الان دستمو چسب زخم زدم!! از خدا می خوام بابت هر چی که ما رو داره تنبیه می کنه، بسه. سعی می کنم دیگه بیشتر به یاد خدا باشم.

می خوام خلاف این ضرب المثل رو امثال اثبات کنم که می گه: سالی که نکوست ، از بهارش پیداست.

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/06ساعت8:42توسط دنیا | |

dear friends
 hope u  very very happy new year. if u had some annoyance in previous year, plz accept my apologize. hope more &more luck for u & evry body is your love. 
click on link below and play it:

file:///C:/Documents%20and%20Settings/ounagh-a/Desktop/createcard2.asp.htm

بر روی لینک فوق کلیک کنید.

این هم آخرین پست سال 87 که ساعت 2 بعذد از نصفه شبه. انگلیش نوشتم ، چرا که سال جدید باید برام مهارت این زبان رو به ارمغان داشته باشه.

 

+نوشته شده در جمعه 1387/12/30ساعت2:5توسط دنیا | |

صبح که از گنبد داشتم میومدممحل کار، ضبط ماشین شروع به خوندن کرد. این ترانه رو همیشه دوست داشتم ولی بیشتر به ریتمش توجه می کردم. نمی دونم چی شد که امروز تا آخرش رفتم تو برش و دیدم که چی می گوید این سیاوش:

پرنده های قفسی ، عادت دارن به بی کسی

عمرشونو بی هم نفس ،کز می کنن کنج قفس

نمی دونن سفر چیه ،عاشق در به در کیه

هر کی بریزه شادونه ،فکر می کنن خداشونه.

یه عمره بی حبیبین ،با آسمون غریبن

این همه نعمت ، اما ،همیشه بی نصیبن

چه می دونن به چی می گن ستاره

نمی دونن دنیا کی ها بهاره

نمی دونن ، عاشق میشه چه آسون

پرنده زیر بارون.

تو آسمون ندیدن، خورشید چه نوری داره

چشمه کوه مشرق چه راه دوری داره

قفس به این بزرگی کاشکی پرنده بودم

مهم نبود پریدن ولی برنده بودم

فرقی نداره وقتی ندونی و نبینی

غصه ات می گیره وقتی می دونی و می بینی

چی می دونن به چی می گن ستاره

چی می دونن دنیا کی ها بهاره

چی می دونن عاشق میشه چه آسون،

پرنده زیر بارون




+نوشته شده در دوشنبه 1387/12/12ساعت9:0توسط دنیا | |

"علم بهتر است یا ثروت؟"

سؤالی که کمتر کسی است در درس انشاء دوران تحصیل به آن جواب نداده باشد.

پاسخی که داده اید چه بوده و در حال حاضر آیا پاسختان را تایید می کنید یا خیر؟ هر کدام چقدر برایتان ارزش دارد؟ آیا فقیر همیشه فقیر خواهد ماند و غنی همیشه غنی؟آیا بیشتر دوست دارید خودتان زندگیتان را تامین کنید (حال به هر سختی که شده) یا اینکه متکی به دیگران باشید؟ آیا کسی را که فکر می کنیدنمی تواند کمکی از نوع ثروت بکند را گرچه احترامش بر شما واجب باشد را از خود می رانید ؟ و بر عکس حامی ثروتی را الهه قرار می دهید؟


+نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/08ساعت20:38توسط دنیا | |

پادشهی درویشی را گفت: جمله ای گو تا در لحظات غم مرا شاد و در لحظات شادی غمگینم سازد.


درویش گفت: "این نیز بگذرد!"

+نوشته شده در سه شنبه 1387/11/29ساعت11:31توسط دنیا | |

تردیدها به ما خیانت می کنند تا به چیزهایی که لیاقتشان را داریم نرسیم.

                                                                                          ( شکسپیر)

+نوشته شده در جمعه 1387/11/18ساعت21:30توسط دنیا | |

این روزا گوشی تلفن من بسیار مشغوله. رفت و آمد به محل کارم هم زیاد شده. البته همشو میدونم که موقتیه. راستی همه این برخوردها و صحبت کردنها یه موضوع مشترک بیشتر نداره. اگه گفتین چیه؟

آره فصل امتحاناست و بازار فوق به راه. !!! از خودم می پرسم چرا باید اینجوری باشه؟! آشنا و فامیل و حتی غریبه و اونایی که سلامتو علیک نمیگن!! میان وساطت!! .

باز می گم آخه یعنی چی این کارا؟ آدم نمره گدایی کنه!! اصلاً یه فرهنگ عادی شده مخصوصاً تو این دانشگاههای شهرستانها. اینجوری میخوایم سطح علمیمونو ارتقاء بدیم؟!!

و هزار و یک جور التماس دعا تو برگه ها ، از جمله: خیلی خوندم ولی نمسدونم چرا سر جلسه قاطی کردم. تو رو رضای خدا. اول خدا ، بعد شما،// با کارگری شهریه دانشگاهو میدم ، ترم آخرم. لطف کنید. فقط 10 میخوام!// با همسرم حرف ام شد و خیلی ناراحت بودم و نتونستم بخونم، منو نندازید.مرسی// عقد هستم و بین دو شهر گرگان و ....  در رفت و امدم. علت غیبت هامم همینه. ترم دیگه نمی تونم اینجا بمونم. باید برم ...// و ...................

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/26ساعت7:55توسط دنیا | |

ایلای من ، یکی از داییهاشو که پزشکه بیشتر دوست داره و ببینتش دیگه سراغ منم نمیاد!!! خلاصه تو جمع بودیم و این قضیه مطرح شد. باجناق گفتش: مثلی از قدیما هست که میگه:

"بای اغل، بال اغل" !!

+نوشته شده در جمعه 1387/10/20ساعت12:41توسط دنیا | |

من وقتی با لباس اسپرت (معمولی) میام تو جامعه با وقتی که کت وشلوار مرتبی می پوشم و می رم بیرون . تو جاهای مختلف همچون سازمان دولتی، دانشگاه ، حتی همین فروشگاههای بازار برخوردشون فرق می کنه. آیا من در این دو حالت ، آدم متفاوتی شدم و شخصیتم ثابت نیست؟! این موضوع خیلی منو عذاب می ده.

یه مورد دیگه هم اینه که آدم هر چه از نظر تحصیلات بره بالاتر انتظار افتادگی بیشتری ازش می ره و لی بعضی از همین ترکمنهامون برعکس هستن. چند روز پیش با یکی از دکترهای معروف استان که تو دانشگاه برا خودش برو بیایی داره برخورد داشتم. خلاصه بگم خدممتون که پشیمون شدم با ایشون همکلام شدم.!! کاش نمی دیدمشو همیشه ندیده تعریفشو می کردمو بهش افتخار می کردیم!!


+نوشته شده در دوشنبه 1387/10/16ساعت11:16توسط دنیا | |

اون روز اول شب، کلاسم تموم شده بود (گنبد). معمولاً با آژانس میام تا خونه. این دفعه یه پسره جوون راننده بود. مسیر هم کم طولانی نبود. نمیدونم چطور شد که یهو پسره شروع به صحبت کرد و درد دل کردن راهنمایی خواستن از من! گفتش که 1 سالیه ازدواج کرده و یه بچه چند روزه هم داره. گلایه می کرد که خونواده خانمم تو زندگیم دخالت می کنن و اونا برام تصمیم می گیرن. خانمم بیشتر به حرف اوناست تا من. می گفت پدر خانمم دست منو گرفته و الان تو خونه پدرخانمم زندگی می کنیم. می کفت دیگه خسته شدم.دیگه نمی تونم. برای همین هم چند روز پیش رفتم تقاضای طلاق کردم!!

منم 10 مین براش حرف زدم و نظرات خودم رو راجع به زندگی بیان کردم. نظر من هم نتیجش این بود که زندگی دنیا ارزششو نداره که آدم بخواد اینقدر سخت بگیره و یه مقدار از این عمرشو اینجوری تلف کنه و به فیزیک و روحی که خدا خلق کرده ستم کنی. اشاره کردم به فرهنگمون که نوع نگرش جامعه به خانوما و آقایون در این قضیه متفاوته و اینکه وقایع بعد از آن و اثرش تو زندگی خانوما غیرقابل مقایسه با آقایونه. همچنین یادآوری کردم که خودتو بذار جای اون بچه معصومت و آیندشو متصور شو و .....

شما نظرتون چیه؟

+نوشته شده در دوشنبه 1387/10/09ساعت9:9توسط دنیا | |


تا عاقلان راهی برای خندیدن بیابند، دیوانگان بارها خندیده اند.

+نوشته شده در دوشنبه 1387/10/02ساعت13:59توسط دنیا | |