|
وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد دلیلش این است که شما چیز زیادی از او نخواسته اید
دهانت را ميبويند مبادا گفته باشي دوستت دارم دلت را ميپويند مبادا شعله ای در آن نهان باشد و عشق را كنار تيرك راهوند تازيانه ميزنند. عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد روزگار غریبی است نازنین احمد شاملو
زندگي مثل يك دستمال لوله اي است هر چه به انتهايش نزديكتر مي شويم سريعتر حركت مي كند !
دیشب بود که خدا قدرتشو به رخ کشید و یه ندایی داد که ای مردمیان، اندکی صبر و تامل را در کارراهه خود بنگرید. تگرگ و طوفانی که دیشب حدود ساعت 1 بعد از نیمه شب خفته ها را بیدار و بیداران را بیداران را بیدارتر کرد که ای بندگان دل بستن به دنیا هم حدی دارد. هشداری بود برای کسانی که معتقدند هدف وسیله را توجیه می کند!! شدت باران و تگرگ به گونه ای بود که در عرض 30 ثانیه قالی اتاق خواب ما را شست ، سر رفتگر محل شکست و راهی بیمارستان شد و پارکینگ آپارتمان شد استخر!! همه وحشت زده بودند. چه برداشتی می شود کرد؟
یک نظرخواهی: آدم باید با اونی که خودش می خواد ازدواج کنه یا اونی که خونوادش می خوان؟ احتمالاً اغلب پاسخها اینه که خونواده صلاح آدمو می خواد و .... ولی آیا ممکن نیست خونواده اشتباه می کرده باشه؟ یا بالعکسش برای اونایی که میگن با اونی که خود ادم می خواد، ممکن نیست خود فرد اشتباه کنه؟ اینکه یه هندونه سربسته رو خودت انتخاب کنی یا کس دیگه ، چه زمانی مشخص میشه که شیرین و ابدار هستش یا خشک و بی مزه؟! اصلاً خوشبختی انسانها ارتباطی به این داره که شریک زندگی رو کی انتخاب کرده باشه؟
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت
الان که داشتم میومدم سر کار، بارون خیلی خوب وقشنگی گرفته بود . از اون بارونای قشنگی که آدمو به یاد زیبایی زندگی و عشق میندازه. تکاپوی مردم با چتر و بی چتر ، با ماشین وبی ماشین همراه با کنار اومدنها مختلف با بارون که بعضیها با عجله می دویدن تا به پناهگاهی برسن و بعضی ها هم مشخص بود که حال می کردن و لذت می بردن. روز سوم ماه رمضون هم هست و حال و صفای خاص خودشو داره. مخصوصاً سحرها که ایلای هم بیدار بشه. خوشگلم دیگه همه چیو می فهمه و متاسفانه داره فارسی هم یاد می گیره! ما هم خونه رو کردیمش خالص ترکمنی. 6 شب اول رو به اتفاق دوستان می ریم خرگوش تپه که مسجدش ختم قرآن داره. آخ قربون اون خدا برم که به پاها قوت می ده که 150 دقیقه بایستند و عبادت کنن.
زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به
آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها
خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین
مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند؟ آن مرد
مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است.
زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما
دریغ از اینکه چیزی عوض شود. روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در
کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد،
شاید چاره ای شود ! از اینرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را
پیش گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه ی
راهب رساند، قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه
معجونی را برایش می سازد …
شايد زندگي آن جشني نباشد که آرزويش را داشتي ، اما حالا که به آن دعوت شدي تا مي تواني زيبا برقص.
راز موفقیت در ثبات قدم نهفته است.
اگر به راه خطا رفتی، از برگشتن نترس. (کنفوسیوس)
در زندگی ثروت حقیقی مهربانی است و بینوایی حقیقی خودخواهی است.
همیشه حق را بدون بیم بیان کن و شیطان را خجل ساز (شکسپیر)
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم (دکتر علی شریعتی)
سلامی گرم پس از چندی:
این عطر بهار نارنج نیست که مرا جادو کرده ، بلکه طنین صدای قشنگ توست که
بوی خوش بهار نارنج را به مشام می رساند. به پای عهد مقدسی که بسته ایم ،
سبد سبد بهار نارنج و قلب کوچکم را تقدیمت می کنم.عشق بین ما هرگز نمی
میرد، عشق برای یکبار می آید ، حقیقتا همان یکبار و نمی رود تا ما برویم ،
عشق همان بود که به تو می ورزم. به مناسبت بهاری دیگر، گل معطر بهارنارنج تقدیمت باد.
من که قبولش دارم.
تو اینترنت بودم ، دقیقاً نمی دونم کجا که با جمله زیر مواجه شدم: فراموش شدگان، هرگز فراموش کنندگان را فراموش نمی کنند. (حکایت جالبی است)
زندگی مانند دفتر نقاشیست که در آن از پاک کن هیچ خبری نیست.
سال جدید با مراسم عروسی دایی کوچیکه دخملم شروع شد. خلاصه کلی خسته شدیم و عروسی هم به خوبی تموم شد. آقای رئوفی هم که همچنان خونه رو به ما تحویل نداد تا سال جدید رو تو خونه خودمون نباشیم! عروس هم که اومده بود خونه مادر خانم. محل کار اصلی ما هم گرگان. خلاصه بگذریم از اینکه یه چند مدتی رو باید هر روز برم گنبد و برگردم، کیف من که می بردمش دانشگاه و محتوی دسته چک و کارت ملی و مقداری پول و ارز و دفترچه های بیمه خونواده عمه بزرگه برای ابطال در گرگان بود، مفقود شد. (به همین راحتی!).حالا دیگه یادم نیس چیا توش بوده. صبح امروز رفتم بانک تا چکها رو مسدود کنم. حساب سیبا قطع شد!! سرمای خیلی شدیدی هم خوردم.اومدم صبحانه بخورم که خواستم واسه همکارا گردو پوست بکنم که کارد یه راست رفت کف دستم و یه خراش قشنگ ایجاد کردو الان دستمو چسب زخم زدم!! از خدا می خوام بابت هر چی که ما رو داره تنبیه می کنه، بسه. سعی می کنم دیگه بیشتر به یاد خدا باشم. می خوام خلاف این ضرب المثل رو امثال اثبات کنم که می گه: سالی که نکوست ، از بهارش پیداست.
file:///C:/Documents%20and%20Settings/ounagh-a/Desktop/createcard2.asp.htm
صبح که از گنبد داشتم میومدممحل کار، ضبط ماشین شروع به خوندن کرد. این ترانه رو همیشه دوست داشتم ولی بیشتر به ریتمش توجه می کردم. نمی دونم چی شد که امروز تا آخرش رفتم تو برش و دیدم که چی می گوید این سیاوش: پرنده های قفسی ، عادت دارن به بی کسی عمرشونو بی هم نفس ،کز می کنن کنج قفس نمی دونن سفر چیه ،عاشق در به در کیه هر کی بریزه شادونه ،فکر می کنن خداشونه. یه عمره بی حبیبین ،با آسمون غریبن این همه نعمت ، اما ،همیشه بی نصیبن چه می دونن به چی می گن ستاره نمی دونن دنیا کی ها بهاره نمی دونن ، عاشق میشه چه آسون پرنده زیر بارون. تو آسمون ندیدن، خورشید چه نوری داره چشمه کوه مشرق چه راه دوری داره قفس به این بزرگی کاشکی پرنده بودم مهم نبود پریدن ولی برنده بودم فرقی نداره وقتی ندونی و نبینی غصه ات می گیره وقتی می دونی و می بینی چی می دونن به چی می گن ستاره چی می دونن دنیا کی ها بهاره چی می دونن عاشق میشه چه آسون، پرنده زیر بارون
"علم بهتر است یا ثروت؟" سؤالی که کمتر کسی است در درس انشاء دوران تحصیل به آن جواب نداده باشد. پاسخی که داده اید چه بوده و در حال حاضر آیا پاسختان را تایید می کنید یا خیر؟ هر کدام چقدر برایتان ارزش دارد؟ آیا فقیر همیشه فقیر خواهد ماند و غنی همیشه غنی؟آیا بیشتر دوست دارید خودتان زندگیتان را تامین کنید (حال به هر سختی که شده) یا اینکه متکی به دیگران باشید؟ آیا کسی را که فکر می کنیدنمی تواند کمکی از نوع ثروت بکند را گرچه احترامش بر شما واجب باشد را از خود می رانید ؟ و بر عکس حامی ثروتی را الهه قرار می دهید؟
پادشهی درویشی را گفت: جمله ای گو تا در لحظات غم مرا شاد و در لحظات شادی غمگینم سازد. درویش گفت: "این نیز بگذرد!"
تردیدها به ما خیانت می کنند تا به چیزهایی که لیاقتشان را داریم نرسیم. ( شکسپیر)
این روزا گوشی تلفن من بسیار مشغوله. رفت و آمد به محل کارم هم زیاد شده. البته همشو میدونم که موقتیه. راستی همه این برخوردها و صحبت کردنها یه موضوع مشترک بیشتر نداره. اگه گفتین چیه؟ آره فصل امتحاناست و بازار فوق به راه. !!! از خودم می پرسم چرا باید اینجوری باشه؟! آشنا و فامیل و حتی غریبه و اونایی که سلامتو علیک نمیگن!! میان وساطت!! . باز می گم آخه یعنی چی این کارا؟ آدم نمره گدایی کنه!! اصلاً یه فرهنگ عادی شده مخصوصاً تو این دانشگاههای شهرستانها. اینجوری میخوایم سطح علمیمونو ارتقاء بدیم؟!! و هزار و یک جور التماس دعا تو برگه ها ، از جمله: خیلی خوندم ولی نمسدونم چرا سر جلسه قاطی کردم. تو رو رضای خدا. اول خدا ، بعد شما،// با کارگری شهریه دانشگاهو میدم ، ترم آخرم. لطف کنید. فقط 10 میخوام!// با همسرم حرف ام شد و خیلی ناراحت بودم و نتونستم بخونم، منو نندازید.مرسی// عقد هستم و بین دو شهر گرگان و .... در رفت و امدم. علت غیبت هامم همینه. ترم دیگه نمی تونم اینجا بمونم. باید برم ...// و ...................
ایلای من ، یکی از داییهاشو که پزشکه بیشتر دوست داره و ببینتش دیگه سراغ منم نمیاد!!! خلاصه تو جمع بودیم و این قضیه مطرح شد. باجناق گفتش: مثلی از قدیما هست که میگه: "بای اغل، بال اغل" !!
من وقتی با لباس اسپرت (معمولی) میام تو جامعه با وقتی که کت وشلوار مرتبی می پوشم و می رم بیرون . تو جاهای مختلف همچون سازمان دولتی، دانشگاه ، حتی همین فروشگاههای بازار برخوردشون فرق می کنه. آیا من در این دو حالت ، آدم متفاوتی شدم و شخصیتم ثابت نیست؟! این موضوع خیلی منو عذاب می ده. یه مورد دیگه هم اینه که آدم هر چه از نظر تحصیلات بره بالاتر انتظار افتادگی بیشتری ازش می ره و لی بعضی از همین ترکمنهامون برعکس هستن. چند روز پیش با یکی از دکترهای معروف استان که تو دانشگاه برا خودش برو بیایی داره برخورد داشتم. خلاصه بگم خدممتون که پشیمون شدم با ایشون همکلام شدم.!! کاش نمی دیدمشو همیشه ندیده تعریفشو می کردمو بهش افتخار می کردیم!!
اون روز اول شب، کلاسم تموم شده بود (گنبد). معمولاً با آژانس میام تا خونه. این دفعه یه پسره جوون راننده بود. مسیر هم کم طولانی نبود. نمیدونم چطور شد که یهو پسره شروع به صحبت کرد و درد دل کردن راهنمایی خواستن از من! گفتش که 1 سالیه ازدواج کرده و یه بچه چند روزه هم داره. گلایه می کرد که خونواده خانمم تو زندگیم دخالت می کنن و اونا برام تصمیم می گیرن. خانمم بیشتر به حرف اوناست تا من. می گفت پدر خانمم دست منو گرفته و الان تو خونه پدرخانمم زندگی می کنیم. می کفت دیگه خسته شدم.دیگه نمی تونم. برای همین هم چند روز پیش رفتم تقاضای طلاق کردم!! منم 10 مین براش حرف زدم و نظرات خودم رو راجع به زندگی بیان کردم. نظر من هم نتیجش این بود که زندگی دنیا ارزششو نداره که آدم بخواد اینقدر سخت بگیره و یه مقدار از این عمرشو اینجوری تلف کنه و به فیزیک و روحی که خدا خلق کرده ستم کنی. اشاره کردم به فرهنگمون که نوع نگرش جامعه به خانوما و آقایون در این قضیه متفاوته و اینکه وقایع بعد از آن و اثرش تو زندگی خانوما غیرقابل مقایسه با آقایونه. همچنین یادآوری کردم که خودتو بذار جای اون بچه معصومت و آیندشو متصور شو و ..... شما نظرتون چیه؟ |
About![]()
در هر دوره ای آدمی تجارب ارزنده ای از اعمال و اتفاقات روزمره و گذشته کسب می کند و هر فرد بنا به مقتضیات از آن بهره برداری می کند. وبلاگ اخیر با موضوعی آزاد از نیازهای انسان ایجاد شده است. نظرات شما بازدیدکنندگان می تواند بر غنای آن بیفزاید. Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 Links
...........شرکت تعاونی تولید و پرورش اسب اصیل ترکمن
www.golestantalk.com |